پابرهنه ، زیر بارون !
سلام !
نمی دونید مدرسه ی ما تو این روزا چه
خبره ؟
برخی دوستان مخلص از اول صبح به جای سلام
و اینا که انگار اصلا تو خونشون نیست و از این کارا بلد نیستن ؛ همش شعر خداحافظی
و ما رفتیم و چه قدر زود دیر می شود قیصر امین پور و از این جور چیزا تو گوشت می
خونن طوری که می خوای یه جوری بزنیشون که دیگه مجبور نباشی دوباره بزنی ... !
برخی که از همون دوستان مخلص فوق الذکر
می بندنت به شلنگ آب مدرسه ولی نمی دونم چرا به جای شلنگ آب مدرسه ، آب از دهنشون
رو مانتو و بقیه ی بساطت می ریزه ؟!
بعضی ها که کلا به این فکرن که دنیا در
مجموع به دو روز هم نمی رسد و اگه ببینیدشون فکر می کنید روز اول مدرسشونه و قراره
9 ماه تموم دیگه پیش دوستاشون باشن ... ! وقتی هم از خداحافظی و رفتن باهاشون حرف
میزنی پخی میزنن زیر خنده و میگن : دلت خوشه ها ... ! هستیم حالا ! ( و من هیچ وقت
نفهمیدم منظورشون کجاست و کجا هستن که ما رو دعوت نمی کنن ! )
یه کسایی هم اونقدر درس خوندن و رو
مغزشون تاثیر گذاشته که دیگه نمی شناسنت و فقط 45 دقیقه باید وقت بذاری تا یادشون
بندازی که کی بودی از کجا طرف رو می شناسی ...! که البته یه سری آدم پیدا می شن که
خودشونو به نشناختن می زنن تا دیگه نگاتم نکنن ... !
عده ی قلیل دیگه ای هم از اول صبح تا آخر
شب اسم یه نفرو تو گوشت این قدر میگن که... ! و من هیچ وقت نفهمیدم منظورشون از
این کارا چیه و هدف کلی چیه ... که البته با وجود برخی دلایل و احساسات درونی باید
تا حدی بهشون حق داد ... ! خب بچه اس دیگه ... یه دفعه احساساتش فوران میکنه ؛ بعد
دیگه با جاروبرقی هم نمیشه جمعش کرد !
این وسط بازار دفترچه خاطرات رد و بدل
کردن و اینا هم تا دلتون بخواد داغه ... تا جایی که دیگه مخ آدم سوت می کشه و نمی
دونه برای کی ، چی می خواست بنویسه ... ؟! کسایی هم که اصلاح الگوی مصرف و اینا رو
خیلی بیشتر از من و شما جدی گرفتن ؛ پارچه های اضافی تو خونشون اعم از انواع مقنعه
و شلوار و مانتو مدرسه میارن میدن دستت تا یه بار دیگه سعی کنی با فلاکت تمام یه
چیز خوب و باحال براشون بنویسی ... !
تو این گیر و دار و با همه ی این اوصاف ؛
معاونان و مدیر محترم مدرسه هی وسط اون حیاط که تا 10 روز دیگه باید ازش دل بکنیم
، رژه میرن و گیر میدن به هر نوع خاکی که دور و اطراف سر بچه ها می بینن ... و
فرقی نداره که اون خاک نفوذ پذیر یاشه یا نفوذ ناپذیر و یا حتی همس ، غنی ترین خاک موجود تو این کره ی خاکی ! مخصوصا بعد
از امتحان ... آخه می دونین : از جایی که باکلاسی از در و دیوار مدرسه ی ما می
ریزه ؛ زنگ برای خونه رفتن به ها نمی زنن و این خود دانش آموزه که باید درک اینو
داشته باشه که کی بره خونشون ؛ معاونین محترم تا از جلسه میایی بیرون یه چماق
میگیرن بالای سرت و بدون خداحافظی از دوستات که از اونام تا 10 روز دیگه باید دل
بکنی ؛ تا دم در خونتون همراهیت میکنن !
خلاصه همه جور آدمی اونجا هست ! فقط خدا
باید صبر و تحملشو بده ... !
این شهره رو میذارم و میرم :
من
همان قاب تهی خسته ی بی تصویرم
که
برای تو و تصویر دلت می میرم
تو
اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست
امر
کن تا که بمیرم ، به خدا می میرم ...
تا
دیدار ( دیالوگ در چشم باد ! )
Design By : Pichak |

Upload Music